زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... چندين ساعت كنار پسري در بيمارستان ...

1390/8/15 19:32
نویسنده : مامان رادين
134 بازدید
اشتراک گذاری
  • چندين ساعت كنار پسري در بيمارستان     15و14/08/1390

                                    به نام خالق يكتا

بعد از يه شب خسته كننده و تموم نشدني و باروني كه يه لحظش هم نه تا صبح از ذوق دنيا اومدن پسري خواب به چشمم اومد و نه دوست داشتم كه بخوابم، بلاخره صبح شد ...

صبحانه هم مثل شام ديشب با سرم ازم پذيرايي شد...

 اما چاره اي نبود بايد تا تجويز دكترم صبر مي كردم.

بعد ازعوض شدن شيفت كاري مسئولين بيمارستان ، ساعت 8:00 بود كه رادينم رو بردن واسه انجام يه سري ازمايشات بدو تولد، توسط دكتر امامي، كه از قضا دكتر خود من هم بود و بعد تست شنوايي سنجي، كه خدا رو شكر هر دو مثبت بود...

2 بار ديگه هم رادينمو بردن از پيشم ...

يه بار واسه ختنه كه وقتي صداي گريه ضعيفش اومد با اينكه فقط 2 بار صداي گريشو شنيده بودم ،اما از ميون صداي گريه ها صداشو شناختم و يه دفعه ديگه واسه زدن، واكسن هاي 3 گانه بدو تولد...

تو اين چند باري كه بردنش تا برگرده كلي دلم واسش تنگ ميشد و خدا خدا مي كردم زودتر برگرده پيشم...

از طرفي دلم واسه بابا محسن هم تنگ شده بود...

ساعت كه 8:00 شد خواستم تا بهش زنگ بزنم ،اما دلم نيومد كه بيدارش كنم و صبر كردم تا 9:00 بشه ، ساعت كه 9:00 شد به بابا محسن اس ام اس دادم تا اگه خواب باشه مزاحمش نشم .واسش نوشتم "سلام بابايي!! من بيدار شدم و آزمايشاتم رو انجام دادم ،خوابي هنوز؟"اما انگار بابايي خواب بود هنوز، چون جوابي واسم نيومد.

راستش يكمي ازش دلخور شدم كه چرا هنوزم خوابه و دلش برامون تنگ نشده.

9:30 بود كه ديگه بهش زنگ زدم. بابايي بيدار بود و گفت كه رفته خونه و داره واسه پسري بخاري راه ميندازه.

خدا رو شكر همه آزمايشات پسري مثبت بود و تا 10:00 صبح تموم شد .حدوداي ساعت 11:30 بود كه بابا محسن اومد .مادر روحي چون شب قبل اصلا ّ نخوابيده بود رفت خونه تا كمي استراحت كنه و مدتي تا اومدن بابا محسن ، من و پسري با هم تنها بوديم .

با اومدن بابايي اين اولين باري شد كه ما مثل يه خانواده دور هم جمع شديم، مامان،بابا و يه ني ني كوچولوي ناز.از اين تنهايي استفاده كرديم و چند تا عكس سه نفري انداختيم (كه متاسفانه پاك شد).

تو همين حول و حوش بود كه دكتر من اومد و بعد از معاينه دستور ترخيص من رو از بيمارستان صادر كرد. با اين اجازه انگار دنيا رو به من دادن .از محيط بيمارستان متنفر بودم و اگه مي شد ، مايل بودم رادين تو خونه به دنيا بياد.  

بعد از ويزيت دكتر ناهار آورد...

باقالي پلو وماهيچه واسه همراه وسوپ و ماست واسه منه بيچاره ...

با اين كه از غذاي بيمارستان متنفرم اما دلم مي خواست باقالي پلو غذاي من مي بود،آخه تقريبا ْ دو روزي بود كه چيري نخورده بودم.

ناهارو با بابا محسن خورديم و با اينكه سوپ و ماست سهم من بود وبا اينكه من از سوپ از بچگي بدم ميومد اما حسابي بهم چسبيد.

بعد از ناهار بابا محسن رفت دنبال كارهاي ترخيص و مدتي بعد مادر روحي به همراه بابا احمد اومدند و تقريبا ْ ساعت 3:00 بود كه ديگه من لباس پوشيدم و مادر روحي هم زحمت پوشوندن لباسهاي رادين جون رو كشيد و آماده رفتن شديم كه مامان حاشي هم رسيد و از بيمارستان خارج شديم...

اینم عکسی از اتاقی که توش برای اولین بار دیده شدی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)